Skip to content

اسباب کشی اینترنتی

دوستان،

من به یک مکان جدید اسباب کشی کردم. آدرس وبلاگ جدید من هست:

http://khandehdartariki.blogspot.ca/

امیدوارم آنجا هم به من سر بزنید

باد در موهایش نوزید چون کوتاه بود

کوتاه کردن مو حالا شده یکی از برنامه های ماهانه ما. یک سالی می شود که من موهای کاوه را کوتاه می کنم. اوایل بلد نبودم حتی با ماشین موهایش را کوتاه کنم. شانسم این بود که بیشتر پشت سرش را خراب می کردم. اطلاعاتم درباره کوتاه کردن مو مردان کاملا هیچ بود، خالی.

از یک مغازه ماشینی خریدیم برای کوتاه کردن موهایش. اولین بار هیچ ایده ای نداشتم که چه کار کنم. نمی دانم چرا به عقلم نرسید که فیلمی در یوتیوب نگاه کنم و کمی یاد بگیرم. همه چیز به آزمون و خطا بستگی داشت و هنوز هم دارد. یک بار آنچنان پشت گردنش را گرد زدم که مثل هلال شد. مجبور شدیم صبر کنیم تا دوباره دربیاید. راه دیگری نبود ماه بعد دوباره همین آش بود و البته با کاسه کمی متفاوت تر. چون اشتباهات یک جور نمی کردم. همیشه هم وقتی مهمانی یا جای مهمی می خواست برود این اشتباهات بدتر میشد. یک بار کناره گوشش را آنقدر خالی کردم که مجبور شد با عینک دسته کلفت رویش را بپوشاند.

 آمدیم تورنتو یکی از مردان فامیل چند درس کوچک درباره کوتاه کردن مو به من داد، اینکه چطور پشت گردن را تیغ بزنم یا کنار گوشها را مرتب کنم. ترکیب درسها و یک سال تمرین حالا شده یک هنر جدید. نه اینکه حالا موهایش را خراب نمی کنم، بلکه حالا می دانم چطور خرابکاریم را کمی صاف و صوف کنم. مثل وقتی که خطاطی می کردم و تازه با حضور معنا دار استاد تیغ آشنا شده بودم. هروقت شکم ج یا دمب ب خراب می شد که معمولا حرف آخر در کل جمله بود عوض دوباره نوشتن کل جمله با تیغ گوشه خراب را می تراشیدیم و درستش می کردیم.  از آنجایی که من در خطاطی چیزی نشدم پیش بینی می کنم در آرایشگری هم چیزی نخواهم شد. اما به هر حال تا اطلاع ثانوی همچنان تمرین می کنم اینجا باد می آید و آدم با موی بلند مرطوب احتمالا سرما می خورد.  

آبانماه ساعت چهار صبح

برنامه نوبت شما چند شب پیش درباره بسته های کمکی مواد غذایی که روحانی می خواهد بین اقشار کم درآمد پخش کند صحبت می کرد. یک روستایی ای میل زده بود و درخواست کرده بود که یارانه ها را به هیچ وجه قطع نکنند چون آنها فقط به امید یارانه ها زنده اند. فارغ از اینکه این حرف چقدر درست است یا غلط، خواستم یک تجربه شخصی از ماجرای یارانه ها تعریف کنم. شهرستان پدری من مزارع بزرگی از زعفران دارد. پدر سالهای سال پیش همین مزارع را می فروشد و می رود فرانسه که درس بخواند. اما خانواده بی بی هنوز مزارعشان را دارند و کشت و زرع می کنند. هرسال در ماه آبان که وقت برداشت زعفران است تمام خانواده شان از اطراف ایران جمع می شوند که گلها را بچینند و به قول محلیها پَر کنند. پروسه هم اینطوی است که ساعت چهارصبح بیدار می شوند و می روند صحرا. گلهای زعفران را قبل از طلوع می چینند یا به قول محلیها باز می کنند. از آغاز روز هم تا آخر شب می نشینند و پره های نازک گل را جدا می کنند. بی بی می گفت هر سال روستاییهای اطراف گروه گروه می آمده اند و سر اینکه بیشتر کار کنند با هم دعوا داشتند. کمک برای بازکردن و پر کردن گلها محلی برای کمک خرجیشان بوده است و مردم شهرستان هم کمکی می گرفتند. از وقتی ماجرای یارانه ها شروع می شود تقریبا دیگر هیچکس برای کار سخت گل باز کردن و پر کردن از روستا ها و اطراف نمی آید. وقتی  به کسی هم پیشنهاد بدهند جوابشان این است که یارانه هامان را می دهند دیگر این کار خیلی سخت است.

من را به بورژوا بودن متهم نکنید. من می دانم کار سخت یعنی چه؟ همین اخیرا درست و حسابی تجربه اش کرده ام. مخالف رشد و پیشرفت دیگران هم نیستم. چیزی که می خواهم بگویم این است که توزیع اشتباه ثروت باعث می شود آدمها توانایی های خودشان را فراموش کنند و حالا یک جوری گدایی کنند که دولت بهشان پول بدهند. گاهی فکر می کنم ما کلا فراموش کرده ایم که حقی داریم و از آن مهمتر توانایی.

ای کاش من هم یک جَکی بودم یا شاید هم جیل

تعطیلات داره تموم میشه و من تقریبا هیچ کاری نکردم. حدود سه هفته تعطیل بودم و خیلی برنامه های احمقانه می ریختم که چه ها بکنم اما حالا به پشت سرم نگاه می کنم و هیچ نکردم. کتابهایی را به قطر کله خر (واقعا نمی دانم کله خر قطور است یا نه ) گذاشته ام جلویم و می بینم روی هم چیزی نزدیک دو هزار صفحه است که من باید در عرض دو ماه تمامش را بخوانم ، کاملا یاد بگیرم  و امتحان بدهم. فکر امتحان و درس اعصابم را بیشتر خورد می کند. حالا اصلا من این مستر را هم گرفتم تازه اول عزا است که بعدش چه بکنم. چندتا امتحان دیگر و کوه و تپه جلوی پایم است خدا می داند.

هوا بدجوری سرد شده. از صبح برف می بارد و حتی فکر اینکه لای پنجره را باز کنی یک کم هوا بیاید هم مساوی است با سینه پهلو. حس نصفه بودن همه چیز بدجور آزارم می دهد. کی گفت که من بیایم اینجا؟ چرا آمدم؟ هفته پیش یک مهمانی گرفتم و فامیلم را دعوت کردم. تمام آدمهایی که آن شب آمده بودند خانه ما ده سال پیش در ایران بودند و اگر از یکی از آنها می پرسیدیم که شما ده سال بعد کجایی حتما یک برنامه بلند مدت برای ماندن در ایران داشتند و کارهایی که می خواستند بکنند. حالا همه آمده اند کانادا و از هر پنج نفر سه نفرو نیم آویزانند که چه بکنند. این آمار برای آدمهای بالای چهل و پنج سال می شود چهارونیم از پنج. همه آرزوهایم تبدیل شده به یک تعداد خیال دور از دسترس.

الان استادم ای میل زد که برای جلسه اول از کلاس حدود 100صفحه اول هر کتاب را بخوانیم. جلسه اول کلاس دو روز دیگر است و من حداقل دو کتاب اصلی دارم. ولش کن نخوانده می روم. کسی که من را نمی کشد. دو ماه پیش به ترغیب و تشویق کاوه رفتم موهایم را کوتاه کردم، خیلی کوتاه. حالا موهایم بلند شده و احتیاج به مرتب کردن دارد اما هوا آنقدر سرد است که نمی خواهم حتی یک ثانیه بیشتر از آنچه موظفم بیرون بروم.

زمستان که می شود تمام اجزا بدنم کرخت می شوند. کاش من هم یک خرس بودم و زمستانها به خواب زمستانی می رفتم. می خوابیدم و می خوابیدم و می خوابیدم…

!کمربندها را ببندید و به علامت نکشیدن «جا» توجه کنید

تصور کنید یک روز عصر کنار دوستی، دوست پسری، برادری یا هر آشنای مذکر دیگر نشسته اید. با هم گل می گویید و گل می شنوید. لپ تپ دوست مذکر هم دست شماست و دارید فیلمها و عکسهایش را نگاه می کنید که ناگهان خیلی اتفاقی روی فایلی کلیک می کنید و دو، سه عکس می بینید : عکسهایی از اندام جنسی بچه ها و یا بچه های لخت. خودتان را جمع وجور می کنید و طرف مقابل هم اصلا نمی فهمد که شما چه در کامپیوترش دیده اید. شب ظاهرا به خوبی و خوشی تمام می شود، اما حالا یک جورهایی با خودتان دست به یقه می شوید.

اول، عکسها زیاد نیستند و آنقدر سردستی که معلوم است با دو تا سرچ کمی پیشزفته در اینترنت هم پیدا می شود.

دوم، اصلا صرفا می شود به استناد دو تا عکس به کسی انگ کودک آزاری زد.

سوم، تکلیف رابطه شما با آن آدم چه می شود. مثلا هرگز یک بچه را با او تنها جایی می گذارید حتی اگر مطمئن باشید که کاری نخواهد کرد.

این اتفاق وقتی ایران بودم برای من افتاد. به کسی هم نگفتم به جز کاوه. برایش تعریف کردم که من دوتا عکس در کامپیوتر فلانی دیدم که دختربچه های لخت بودند. کاوه کمی ناراحت شد اما بعد چیز زیادی به روی خودش نیاورد شاید فکر می کرد که من یک جورهایی اشتباه کرده باشم. حدود یک سال بعد، وقتی مهاجرت کرده بودم، یک بار زنی به دفتر حقوقی ما تلفن زد و گفت که چنین عکسهایی را در لپ تاب دوست پسرش دیده است. زن با اطمینان گفت که می خواهد به پلیس گزارش دهد و فقط می خواهد قبلش با یک وکیل مشورت کند تا خودش به دردسر نیافتد. تصمیمش خیلی قاطع و واضح بود. بدون هیچ شکی داشت کار درستی می کرد. اما من نتوانستم این کار را بکنم. یعنی قبولش برایم سخت بود و خوب اصلا چه می گفتم یا به که می گفتم. طرف را می دادم دست پلیس که هزار خطر جانی تهدیدش کندو هربلایی سرش می آمد تا آخر عمر خودم را نمی بخشیدم.

شاید برای خیلیها مهم نباشد اما من خیلی احساس خوبی دارم وقتی می بینم خواهرانم بچه هایشان را به کاوه می دهند که نگه دارد و به او اعتماد دارند. منظور این نیست که باید به هم شک داشته باشیم اما من که درجه وسواس خواهرانم را می شناسم می دانم این کار یعنی من  به تو اعتماد دارم که  ازت خواهش می کنم وقتی مجبورم بروم سرکار بیایی و از پسربچه پنج ساله مریضم چند ساعتی نگه داری کنی. 

هنوز گاهی وقتها به آن روز عصر فکر می کنم، به عکسها ، به سکوت خودم و اینکه می دانم حداقل اینطوری برای پدر ومادر وخانواده آن آدم بهتر است.

 

دلتنگیهای آدمی را فیس بوک عکسی می کند و به فاک میدهد.

از عروسیمان فیلم نگرفتیم. یک جورهایی برای خیلیها عجیب بود اما فیلمبردار نخواستیم. عکاس خیلی خوبی داشتیم و عکسهای خوبی هم گرفت اما عکسها را هم زیادتحویل نگرفتیم. هرکس می پرسید چرا فیلمبردار ندارید؟ کاوه یک دلیل احمقانه می آورد که حوصله ندارم جلوی دوربین مثل خلها ادا دربیاورم. واقعا نمی دانم دلیلش چی بود اما من دلیل خودم را داشتم.

از عکس متنفرم همینطور از فیلم. از تلاش احمقانه برای ثبت کردن یک لحظه . برای چنگ انداختن به اینکه چیزی رانگه داریم. دلم که تنگ می شود برای کسی، به او فکر می کنم. لحظه ام را به او می دهم و او فکر میکنم. به اینکه چه دوست داشت، چه دوست نداشت. عقایدش چه بود. باهم درباره چه خندیدیم و از چه بدمان آمد. آلبومهای قدیمی پرند از آدمهایی که مرده اند، زن وشوهرهایی که طلاق گرفته اند. ادمهایی که از خانواده حذف شده اند. فیلمهای خانوادگی پرند از رازهای مگوی، شوهرخاله ای که زمانی بی پول بود بعد با بورس بازی پولدار شد و دوباره بی پول، دایی که همیشه یک جور وبال خانواده بود. زن دایی که از دایی دیگر طلاق گرفت. پیرهایی که جوان بودند و جوانهایی که بچه بودند. بچه گی که از آن متنفرند. قهرها و آشتیها. حالا که حتی آلبوم هم نداریم. آلبوم جاگیر است. حالا یک سری فایلیم توی کامپیوتر هم یا فیس بوک بغل دستی. عکسهایمان فقط تکامل اعداد صفر و یکند با لبخندها وبوسه های باسمه ای. با ژست من لپتو بوس می کنم تو هم شمع رو فوت کن. یا بغل هم وایستیم زاویه دار که عرض بدنمون دیده نشه. خوبیش هم این است که تا رابطه را به هم می زنی فوری طرف را آنفرند می کنی و عکسهایش را برمیداری و فاتحه!!! کسی هم گلایه نمی کند که چقدر وقتم تلف شد تاعکساشو پاره کردم و نامه هاشو پاره کردم!

باورکنی یا نه اما من دلم برایت تنگ شده است. عکسها هم که کمکی نمی کنند. اما با فکر کردن به تو وقتی که دلم تنگ است خوشحال می شوم. یک جوری ته دلم آرزو می کنم که تو هم به من فکر کنی. که تو هم مرا فراموش نکنی مثل من که فراموشت نمی کنم. 

!بیایید با هم از «مسی» حرف بزنیم

 

از آنجایی که کلا همه در کف حرکت شجاعانه و متهورانه بعضی از اعضاء فیس بوک هستند که رفته اند روی صفحه مسی و فرناند لیما کامنتهای مثبت و منفی گذاشته اند من هم به عنوانی عضوی کوچک از جامعه فرهیختگان و کارشناسان برخود واجب دیدم که این پدیده شوم را کارشناسی کنم که یک وقت خدای نکرده لال نمرده باشم.

این چند روز همه از برنامه نود گرفته تا بی بی سی از کارشناسان دعوت می کنند که بیایند موضوع را بررسی کنند. البته شک دارم که موضوع با کارشناسی حل شود اما خوب وقت گذاشتم نظرات این کارشناسان عزیز را دیدم. اول، نمی دانم  چه اصراری هست که بگوییم که چه ملت باادبی هستیم و چقدر این فرهنگ دوهزار و پانصد ساله برایمان شعور و ادب به جا گذاشته است. اگر یک نگاهی به اطرافمان بیاندازیم می بینیم این فقط یک توهم است. این روزها سریالی می بینم به اسم شاهگوش کار داوود میرباقری. بامزه است اما اولین چیزی که جلب توجه می کند بددهنی مداوم تمام کاراکترهاست. حتی بچه مثبت ماجرا که با نان حلال بزرگ شده و از فرط بی مادری فقط بوی مادر را به یاد می آورد و قصدش از رابطه دخترها فقط ازدواج است (دقت کنید که چقدر المان مثبت دارد) هم بد دهن است، فحش میدهد و مثلا به مسافرش می گوید: خانم قلاده این شوهرتون رو ببندید تو خیابون بقیه رو گاز می گیره. (حالا ممکن است این جمله برای بعضیها خیلی عادی باشد و به نظرشان من سخت می گیرم) قبول کنیم که بددهنی و گرفتن حال طرف مقابل برای اثبات برتری خودمان بخشی از هویت ماست . این مساله آنقدر همه گیر است که دیگر برای واقعی شدن کاراکتر، نویسنده زیر بند سانسورهم مجبور است آن را ببیند و اعمال کند.  نمی خواهم بگویم این کار بد است یا خوب منظورم این است که این مسئله فقط هست.

دوم، متلک شنیدن جزء اولین تجربه های اجتماعی یک دختربچه در ایران است. همیشه هم یک توجیه قوی پشت آن هست. متلک بخشی از اثبات مردانگی است و ذات مرد هم برتری طلب است. پس به نفع دخترهاست که دهن مبارک را بسته و تحمل کنند.تا وقتی دعوا به قول امیرقلعه درون خانوادگی است که اشکال ندارد. اما دستهایی پشت پرده هست که همش می خواهد ایران را خراب کند. برگردیم سر حرف خودمان، هر آدمی با حد متوسطی از منطق می فهمد که ایران در جام جهانی به آرژانتین می بازد و مسی بهترین بازیکن جهان است. حالا ما که دستمان نمی رسد در فوتبال ببریم می رویم روی صفحه مسی فحش می نویسیم. چرا چون به ناسزا خیلی عادت داریم و دوم برتری طلبیم دیگر.  

فرناندا لیما لباسش باز است. به جای اینکه برویم یقه آن کسی که این سانسور احمقانه را انجام می دهد بگیریم (که البته خیلی هزینه دارد) می رویم به صفحه فیس بوک فرناندا یک حال خوبی می دهیم که تو چرا لباس لختی پوشیدی. ضمنا حالا دستمان که فرناندا نمی رسد که حالی بکنیم پس حداقل حالش را بگیریم (رضایت فرناندا لیما هم که اصلا شرط نیست). البته بیچاره این فرناندا یک فرقی با مسی دارد. فدراسیون فوتبال می خواهد نامه معذرتخواهی به همراه کادو برای تولد مسی بفرستد واز دلش درآورد. لابد فدراسیون می ترسد مسی به تلافی این حرکت سلحشورانه  در جام جهانی دروازه ایران را کیسه گل کند. اما این خانم فرناندا چون کار خلاف اخلاق اسلامی کرده کسی اصلا به فکر معذرت خواهی از او هم نیست.

می خواهم بگویم ما هم مثل همه مردم دنیا خوبی و بدیهایی داریم. اخلاقمان هم درست مثل حاکمانمان هست (اینها که از کره ماه نیامده اند از خودمان هستند) که فحش می دهند و زیرپای همدیگر را خالی می کنند و اول به منافع شخصی فکر می کنند تا منفعت جمعی. در فیلم خشت و آینه یک سکانس عالی در کافه هست که جلال مقدم، پرویز فنی زاده و ذکریا هاشمی بازی می کنند. ذکریا هاشمی که راننده تاکسی و نقش اول فیلم است با بچه ای به بغل وارد می شود و می گوید که زنی چادر به سر بچه را در تاکسی  گذاشته و رفته است. بعد از کلی صحبت و راهنمایی بالاخره اطرافیان به او پیشنهاد می کنند که  او هم همینکار را بکند و بچه را در ماشین کس دیگری بگذارد و برود. هاشمی می گوید که نمی تواند چون زن چادر داشت آنهم چادر سیاه . جلال مقدم داد می زند « این کار چادر نمی خواد جرأت می خواد!!». حالا عزیزان من به تاسی از استاد باید بگویم این مشکل ما هم کارشناسی نمی خواد جرأت می خواد: جرأت رو به رو شدن با واقعیت یعنی خودمان.

 

KHERS

لطفن توی بالاترین لینک نکنید. همچنین توجه داشته باشید که نظر دادن وظیفه نیست.

یك سرخپوست خوب

A great WordPress.com site

جهان ِ من

A great WordPress.com site

سفر به انتهای شب

A great WordPress.com site